تبليغاتX
سینما

سخني بر دشت گريان

كارگردان: تئو آنجلوپولوس/ نويسنده: تئو آنجلوپولوس، تونينو گوئرا، پتروس ماركاريس، جورجيو سيلواگني/ بازيگران: الكساندرا آيديني (الني)، نيكوس پورسانيديس (مرد جوان)، جيورجوس آرمنيس (نيكوس، ويولون‌زن)، واسيليس كلووس (اسپيروس)، اوا كوتامانيدو (كاساندرا)، تولا استاتوپولو (زن قهوه‌خانه)، ميشل ياناتوس (زيسي، نوازنده كلارينت)/ فيلمبردار: آندرياس سينانوس/ موسيقي: الني كارايندرو/ تدوين: جيورجوس ترياندافيلو / تهيه كننده: تئو آنجلوپولوس، فوبه اكونوموپلو، آمديو پاگاني/ انتخاب بازيگر: هاريا پاپادوپولوس/ رنگي، 185 دقيقه نسخه يوناني و 170 دقيقه نسخه امريكايي، محصول 2004 يونان/ برنده يك جايزه و پنج نامزدي

تاريخ تراژيك و تراژدي تاريخي

تئودوروس (تئو) آنجلوپولوس، فيلم نسبتاً طولاني دشت گريان، يا با ترجمه دقيق‌تر چمنزار گريان را در حالي جلوي دوربين مي‌برد كه يونان به نوعي ثبات سياسي و اجتماعي دست يافته است. تهديد كمونيسم از اين وادي كهن كه هنوز متروپوليس‌هاي آن بر تپه‌هاي بلندبالاي سواحل اژه و مديترانه سر كهنسالي فرود نياورده‌اند رخت بر بسته و جمهوري در چارچوب دولت وقت اين كشور به تعادل رسيده است. آنجلوپولوس، سياسي‌‌ساز است اما به ندرت آثار او رنگ و بوي سياسي به خود مي‌گيرند و به اصطلاح ژورناليستي سياست‌زده نيستند. او، بارها نشان داده است كه تراژدي بهترين بستر آميزش افكارش درباره تاريخ يونان با چالشهاي سياسي در هر دوره سياسي اين ديار است؛ و با انتخاب تمهاي نوستالژيك و وطن‌دوستانه چنان بر فرق سياستمداران مورد نظرش مي‌كوبد كه از او داستانگويي جسور و در عين حال دلسوز و واقع‌بين مي‌سازد. دشت گريان اما، در روند احياي اين داستانگويي سينمايي به نوعي تعمق و تبحر دست مي‌يابد و با وجود اينكه جملگي موتيفهاي سينماي آنجلوپولوس را در خود يدك مي‌كشد از نوعي طراوت و احساس غرابت با حتي يك غير‌ هم‌وطن را در خود ساري و جاري مي‌كند. اين فيلم نمونه كاملي از نوستالژي و جلاي وطن سينمايي است. به هرجهت، جلاي وطن و اهل ناكجا آباد بودن در سينماي آنجلوپولوس موج مي‌زند. وطن و گمگشته، همان حلقه فيلمهاي «نگاه خيره اوليس» (Ulyssi's Gaze)، همان تربت دور افتاده در «سفر به سيترا» (Voyage to Cythra)، همان ساحل كودكي در «ابديت و يك روز» (Eternity and a Day) و همان وطن نامعلوم و خانواده از دست رفته در دشت گريان است. آنجلوپولوس، فرياد وطن‌پرستي يك يوناني است، يك يوناني كه از اوان نگارش «اديسه» به دست پرتوان هومر؛ كه در دشت گريان از آن ياد مي‌شود و آنجلوپولوس گذشته بزرگ از دست رفته يونان را يادآوري مي‌‌كند تا اكنون كه آنسوي اقيانوس را –ايالات متحده- مامن آمال خويش مي‌يابد. اين يوناني، در قلب اروپا نظاره به بهشت شداد دارد، و چرخه جلاي وطن هنوز دوران كامل خويش را نكرده است.

دشت گريان با بازگشت به وطن آغاز مي‌گردد. سرزمين مادري، جايي كنار رود و فراموش شده در پشت خاكريزها. «الني» اهل ناكجا آباد در ميان بازگشتگان دست مرد جوان را مي‌فشارد، او خاك را مي‌طلبد يا خانواده را؟ و شايد هردو. آنها به شهر «اوديسه» بازگشته‌اند. به تاريخ خود، به سرزمين خود و به خاكي كه خويش را از آنش مي‌دانند. اما آب، پيش روي آنهاست. آنها در مقابل اين رود آرام مي‌ايستند و تصويرشان در آب واژگون شده است. آنجلوپولوس با اين افتتاحيه سهل و ممتنع، نشانه‌ها را در بستر داستانگويي تصويري پنهان مي‌كند. آبي كه سرريز كرده و رود ساخته، اشك گذشتگاني است كه اكنون به نيكي پذيراي اين جمع غريب و دورافتاده نيستند. اشاره آنجلوپولوس به آب در گوشه و كنار فيلمهايش اشارتي است به تمام كارهاي انجام نشده در تاريخ، تمام فتوحات دست نيافته در زمان و همه شكستهاي تحميلي در تقويم. در انتهاي فيلم، مي‌يابيم سرمنشا و خاستگاه رود را، چمنزاري كه اشك مي‌ريزد و رود مي‌سازد. چمنزاري كه سالها در يونان با هر بهار مي‌رويد و با هر خزان خاك مي‌گردد.

روايت: الني و كابوس تاريخي

گويي الني، شخصيت اصلي فيلم آنجلوپولوس است، اما در واقع قهرمان اصلي فيلم يونان است. شايد الني استعاره‌اي از يونان باشد، او كه از دوردستها آمده و والد و زادروز مشخصي ندارد مگر اينكه با شناخت «اديسه» خود را بازيابي كند، او به اديسه مي‌رسد و مرد جوان را مي‌يابد. در حقيقت، يونان است كه از تاريخ سر برون مي‌آورد و مردم خويش را –چه «مرد جوان»ها باشند و چه متجوازين به الني، مرد پير تجاوزگر- مي‌يابد. اين شخصيت، همان اوليس فيلم نگاه خيره اوليس است. بازگشت، در دستور كار تراژديهاي آنجلوپولوس قرار دارد اما كيفيت آن متفاوت است. بازگشت، كشف حقيقت وطن است و گاهي با شهادت جلوه مي‌كند و زماني با تبليغ ايدئولوژيك. اكنون كه الني خويش را مي‌يابد و يا به تعبيري يونان سر بر آستان وجود مي‌گذارد تجاوز آغاز مي‌شود. بعد از افتتاحيه نمادين دشت گريان، الني را مي‌بينيم كه در سن اندك (اشاره به قدمت تاريخي تجاوز به يونان) از درد زايمان مي‌نالد و او را براي استراحت به منزل مي‌آورند. تجاوز انجام شده، كودكاني به دنيا آمده‌اند و كساني سرپرستي كودكان جديد (در روايت خطي فيلم، دوقلوها) را بر عهده گرفته‌اند. مثال تجاوز، مثال يغماي كشور يونان است و افرادي كه قرار است زمام آن را در دست بگيرند. الني با اين كابوس دهشتناك، آبستن شدن از يك دژخيم و به عقد يك پيرمرد در آمدن، زندگي را مي‌آغازد. زندگي او، همان كابوس تاريخي است. يوناني كه گويي قرار نيست يونان بماند، او باكرگي خود را از دست داده است.

متعلقين به الني، يكي يكي جان مي‌سپارند و از صحنه محو مي‌گردند. اين متعلقين شايد قوميتها باشند و شايد احزاب سياسي، شايد ثروتهاي ملي باشند و ممكن است فرهنگ و تمدن را فرياد بزنند، هرچه باشند، در كمال بهت و ناباوري الني به تاراج مي‌روند و او را در كنار دريا تنها مي‌گذراند. الني هيچ‌چيز ندارد. الني فرزند ندارد. خانواده ندارد. مرد جوان مرده است. الني است و فريادي كه از دهشت يك كابوس بر‌مي‌آيد. روايت او، تراژدي تاريخي غارتگري است. در يك سكانس كليدي، جايي در اواخر فيلم الني هذيان‌گو را تيمار مي‌كنند. او جملاتي را تكرار مي‌كند:

«نگهبان، من صابون ندارم. من آب ندارم. من كاغذي ندارم كه با آن نامه بنويسم»

در اينجا قحطي فرهنگي و برهنگي سياسي يونانيان به تمسخر گرفته مي‌شود و در ادامه:

«تو سفيد بپوش نگهبان. تو قهوه‌اي بپوش نگهبان. تو انگليسي هستي، تو امريكايي هستي نگهبان.»

اشاره به رنگها، اشاره به احزاب سياسي است و اشاره به مليتها، طعن به تاراج بين‌المللي يونان است. اما انجلوپولوس اين خصيصه‌ها را در بافت تراژيك جا مي‌اندازد و آنها را مخفي مي‌كند؛ در واقع آنجلوپولوس سعي در نگفتن دارد تا گفتن. او ديالوگها را به حد‌اقل و تا سرحد «كم گوي و گزيده گوي» تلخيص مي‌كند و آنها را به عنوان عامل فرمال پيش‌برنده و اخباري در دهان شخصيتهاي فيلمهايش مي‌گذارد. به هر تقدير، الني زني است تك افتاده، همچون كشوري كه مردمان كوچ كرده دارد. اين كابوسها از او يك ديوانه مي‌سازد، كسي كه جز فرياد بر سر آخرين قرباني‌اش كار ديگري از دستش نمي‌آيد.

بسط ريتميك و موسيقي

آنجلوپولوس از جمله فيلمسازاني است كه آثارش بدون موسيقي عقيم مي‌گردند. موسيقيهايي كه او به كار مي‌گيرد، در جايي به وسعت لانگ‌شاتهايش و در جاي ديگر به صميميت كلوزآپهاي او هستند. اما مهم اينكه، در بسط روايي آثار او-و در اينجا دشت گريان- موسيقي نقش به سزايي دارد. شايد سينماي آنجلوپولوس از معدود سينمايي باشد كه نتها در آن داستانسرايي مي‌كنند. موسيقي در شخصيت‌پردازي كمك مي‌نمايد و حتي در پيشبرد داستان موثر است. به عنوان نمونه، سكانسي را اشاره مي‌كنم كه در آن نوازنده‌ها به جاي استفاده از ديالوگ با نواختن به الني و مرد جوان خوش‌آمد مي‌گويند؛ هرچند اين موسيقي صحنه‌اي و از عناصر ميزانسن در سكانس جاري محسوب گردد اما موسيقي مرتبط با موسقي متن است. جزئي از كل است و همانند كودكي كنجكاو و شيطان به داستان ناخنك مي‌زند و قصد دارد روايت را به دست بگيرد. در جاي ديگر، مرد جوان با دستهاي خالي سازهاي مختلف را مي‌نوازد و ما صداي نواختن را مي‌شنويم (سكانسي كه فرزند الني او را مادر خطاب مي‌كند). پس، در ساختار روايت داستان ريتمي وجود دارد كه گاهي از جنس كلام و گاهي از نوع موسيقي است و لذا بدون موسيقي، آنجلوپولوس راه به جايي نمي‌برد. با اين اوصاف، چنين هماهنگي فرماليستي به شدت در خدمت محتواي فيلم است و در چارچوب نقل ايده‌هاي فيلمساز خوش‌خدمتي مي‌نمايد. اين موسيقي تبديل به ريتم داستاني و در واقع «بسط ريتميك» مي‌گردد تا جايي كه تصوير در خدمت موسيقي در مي‌آيد: رقص. رقصهاي دونفره، شايد لازم به يادآوري نباشد كه رقصهاي دونفره باز هم از موتيفهاي سينماي آنجلوپولوس هستند. موسيقي بيان است، و آنجلوپلوس بيانگر آن، او هيجان ظاهري را از فيلم مي‌گيرد و به آن هيجان روحي هديه مي‌كند.

يك قاب: يك تصوير

در باب زيبايي‌شناسي آثار آنجلوپولوس قلم‌فرسايي فراوان شده است و كيست كه با ديدن فيلمهاي او انگشت حيرت به دهان نبرده باشد؟ براي نمونه، يك لانگ‌شات از دشت گريان كافي است. قايقها، پاروها، پوشش سياه آدمها و پرچمهاي سياه در احتزاز، نيمه بالاي قاب آسمان و نيمه پايين آب كه آسمان را آينه شده است. حركت تيلت (حركت عمودي دوربين) بسيار كند به پايين و سوژه‌ها در مركز تصوير. اين ميزانسن چه چيز را تداعي مي‌كند؟ يك تشييع جنازه؟ به ظاهر چنين است. يك مهاجرت؟ حركت موازي و همزمان ريتميك پاروها قايقها را شبيه به دسته پرندگاني سياه مي‌كنند كه بين زمين و آسمان در پروازند و كوچ مي‌كنند. نمونه زيباي ديگر، ملحفه‌هاي سفيد در پيش‌زمينه، نوازندگان در ميانه و دريا در عمق است. آيا اين تعبير سرود صلح نيست؟ مي‌تواند باشد. اما ناپايدار، چون با صداي فرياد و شليك گلوله، نوازنده‌ها از هم مي‌پاشند و هريك به سويي مي‌دوند. كمي بعد دست خونين نوازنده پير لكه‌اي بر ملحفه (دامان صلح) مي‌اندازد. آرامش در يونان و چه بسا كل جهان آسيب‌پذير گشته است. در قاب‌بندي آثار آنجلوپولوس، نه چيزي زايد و نه چيزي ناقص است. حتي اگر يك پرنده تصادفاً‌ در قاب پرواز كند، به همزيستي ريتميك عناصر صحنه افزوده شده و تن در مي‌دهد. آنجلوپولوس از معدود كساني است (شايد بعد از كوروساوا) كه از نزديك تا عمق را در قاب محصور مي‌كنند و بين پس‌زمينه و پيش زمينه ارتباط مفهومي برقرار مي‌نمايند.

بيان شاعرانه، از هومر تا آنجلوپولوس

آنجلوپولوس شاعر است؛ گويي نواده برحق هومر. استفاده فراوان از استعاره‌هاي تصويري مرا بر اين عقيده مجاب مي‌كند. باز شدن بافته كاموايي در زمان جدايي الني و مرد جوان، گوسفندهاي آويزان از درخت، سيلاب خون در بيشه اديسه، لكه شدن ملحفه سفيد به دست خونين نوازنده، مردن شوهر الني بعد از رقص با الني، رقص الني با غريبه‌ها در اسكله، زير آب رفتن اديسه و كوچ اجباري مردم به واسطه قايقها، رويارويي دو برادر در دو جبهه مخالف، فرياد زنها و مادرها بر سر جنازه عزيزان خويش و هذيان‌گويي الني در كلبه شاهدهايي بر اين ادعا هستند. اشاره او به سالن تئاتر در فيلم (و همچنين در چند اثر پيشينش) نشان از ارادت فراوان آنجلوپولوس به ادبيات و هنر كلاسيك يونان دارد. وقتي شوهر الني وارد سالن تئاتر متروكه مي‌شود (كه باز هم اشاره آنجلوپولوس به مهجوريت فرهنگ و تمدن يونان است) روي سن مي‌رود و بيچارگي خويش را فرياد مي‌كند، در اينجا چنين به نظر مي‌رسد كساني بر صندليهاي خالي نشسته‌اند و به او همچون يك بازيگر نگاه مي‌كنند در حاليكه حقيقت، وجود ناظري مخفي در پشت پرده‌هاست. الني و مرد جوان، از سنت مي‌گريزند.

و اما يونان...

اين يونان است. جايي كه دو برادر در مقابل هم قرار مي‌گيرند، آنهايي كه در خانواده خويش و در جامعه دشمن هستند. دشت گريان به طور ضمني دوره‌اي از تاريخ معاصر يونان است، از عداوت كمونيسم تا بلاهت فاشيسم و از سردرگمي فالانژيسم تا آرمانگرايي ليبراليسم. فيلمساز، دوره بزرگي از زندگي خويش را در كشمكشهاي سياسي اجتماعي دهه 50 و 60 يونان گذرانده است. زماني كه حكومت ديكتاتوري و نظامي توسط يك كودتاي نظامي طراحي شده به سركردگي پاپادوپولوس به قدرت مي‌رسد و موجي از هراس و وحشت سراسر يونان را به سيطره در مي‌آورد. يونان، ملت معتقد و اجتماعي خويش را گرفتار گرداب سانسور و شكنجه محصول ايدئولوژي مي‌بيند و نسل‌كشي و نا‌امني، برادركشي، آوارگي و از هم گسيختن خانواده‌ها مواردي هستند كه آنجلوپلوس آنها را از نزديك لمس مي‌نمايد. هرچند با حركت انقلابي و جنبش آزاديبخش پان هلنيك در سال 1974 كم‌كم آب خوش از گلوي يونانيان پايين رفت، اما آثار آن دوره نكبتبار و حكومت ديكتاتوري و نظامي هيچ‌گاه از ذهن پوياي آنجلوپولوس پاك نشد، و كدامين جلوه از حوادث آن سالها در دشت گريان از قلم افتاده است؟ صلح در اين سيطره تاريك قدرت، همچون ملحفه‌اي در برابر باد به نظر مي‌آيد و نهان‌كننده قتل و جنايتي، از اين روست كه الني گاه‌گاهي لباس سپيد عروسي خويش را بر تن خويش زيور مي‌نمايد و شوهرش، با اندوه به لباس عروس افتاده در مرداب خيره مي‌شود، لباسي كه برازنده الني _يونان_ بوده است اما از الني خبري نيست. بچه‌هاي الني و شوهرش نسبتي با يكديگر ندارند، همانطور كه جناح تندروي يونان كه پارلمان را راه احقاق خواسته‌هاي خويش نمي‌ديدند با چپ ميانه‌رو نسبتي نداشت و اين دو هيچ تناسبي با دموكراتهاي بلندپرواز و ليبرال‌انديش نداشتند. آنجلوپولوس، در يك تاويل ذهني و نشانه‌پردازانه، خانواده‌اي را مي‌سازد كه چيزي جز يونان و احزابش نيست. اگر به خصوصيات رفتاري و نسبتهاي آدمهاي اين خانواده دقت شود، اشتراكات بين آنها و احزاب صاحب نظر اين كشور مشخص خواهد شد. اعتدال (فرزندي كه مرد جوان را مي‌پذيرد)، تندروي (خشم بي‌رويه فرزند دوم) و دموكراسي (مرد جوان كه سوداي امريكا را دارد).

به هر تقدير، الني كه در تلاش سر يك سفره نشاندن اين خانواده است بر اجساد آنها نظاره مي‌كند و از دست مي‌رود. او در لواي يك روايت تراژيك، از تاريخ مي‌گويد. تاريخ معاصر يونان، كه همواره با رنج و دوري و شقاوت همراه بوده است. روايت تراژيك او فرياد تراژدي تاريخي را بر زبان مي‌راند و الني، آن كه از ناكجا مي‌آيد و به ناكجا مي‌رود، در انتهاي فيلم تنها كاري كه مي‌كند فرياد است. فرياد در كنار دريايي آرام، كه خاستگاه او، به زعم روياي مرد جوان چمنزار گريان است. اشكي سيل‌آسا كه تنها شيون كم دارد و اين شيون را الني به آن هديه مي‌كند. دشت گريان روايتي تو درتو با مضمون خانواده و سياست است. شعري مقفا در باب وطن، دوستي و نوستالژي.

درباره تئو آنجلوپولوس

تئودوروس آنجلوپلوس، کارگردان، نمایشنامه‌نویس، تهیه کننده، بازیگر، منتقد، نویسنده، حقوقدان و شاعر برجسته‌ی یونانی، همچنین همسر فوب اکونوموپلو، تهیه کننده ی سینما، در 1935، در آتن یونان چشم به هستی گشود . وی در جوانی پس از گذراندن دوره ی حقوق، ابتدا تحصیلات خود را در مدرسه ی فرانسوی سینما، " L’IDHEC"، و سپس در "ژان راک"، ادامه داد.

پس از بازگشت به یونان، در روزنامه ی " آلاگی "، به عنوان یک منتقد سینمایی دست به کار شد ؛ که این روزنامه پس از چندی توسط حزب نظامی تعطیل گشت. در این اثنا وی نوشتن "داستان فورمینکس"، فیلمی بلند درباره ی یک گروه راک در سال 1965، را آغاز کرده بود، که هیچگاه پایان نیافت .

فعالیت وی در عرصه سینما با ساخت فیلمی کوتاه بنام "انتشار"، در سال 1968 ادامه یافت و یک سال بعد اثر برجسته ی خویش، "رستاخیز یک جنایت"، را بر اساس داستانی از "ژان لوپ پاسک"، خارج از چارچوب تریلرهای همدوره اش، درباره ی قتل مهاجری که از آلمان بازگشته، بدست همسرش و معشوقه‌ی وی را به تصویر کشید.

پس از "رستاخیز یک جنایت"، آنجلوپلوس سه‌گانه‌ای را بر اساس تاریخ معاصر یونان را جلوی دوربین برد. "بازیگران پی سپار (دوره گرد)"، تولید 1975، در جشنواره کن جایزه منتقدان بین الملل، FIPRESCI، را از آن خود کرد . این ساخته خود را به عنوان اثری مطرح در سینمای نوین معرفی نمود، که پیرامون سفر دسته‌ای از هنرمندان در یونان، از 1939 تا 1952، می‌باشد. فیلم با تکیه بر خاطرات اجتماعی، تعمداً و به صورتی سنجیده اصول ترتیب زمانی را زیر پا گذاشته و حتی می توان گفت از وقایع اخیر آغاز شده و به گذشته ی مهیج راه پوییده است و دوران دیکتاتوری "متاگزاس"، اشغال آلمان‌ها، مقاومت یونان و استعدادها و گرایش‌های گوناگون آن، غلبه و پیروزی سلطنت، جنگ های غیر نظامی، شکست کمونیست ها در 1949 و انتخابات 1952 را در بر می‌گیرد.

آنجلوپلوس برای نخستین بار در تاریخ کوتاه سینمای یونان، تاسوس گودلیس، اثری که تلاشی صادقانه و آرزومند برای به نمایش در آوردن رنج های یونان معاصر دارد، را شرح می‌دهد. کنایه هایی به آتریدا هدایت‌هایی به بیننده ارائه کرده و وی را دعوت به نگاهی به تاریخ اخیر یونان، چه از لحاظ سیاسی و چه از دید اجتماعی، در نور تقدیر و سرنوشت جهان، که ریشه در دوران دیرین و کهن دارد، می‌نماید.

ابعاد تراژیک و حزن‌انگیز شخصیت‌ها در تضاد و کشاکشی که آن ها را در برابر قدرت سیاسی حکمران در گود مبارزه قرار می دهد، مشاهده می‌شود .

با این نقاشی آبرنگ چهار ساعته و پس از آن "شکارچیان"، ساخت 1977، که با کشف بدن یک سرباز پارتیزان توسط شش شکارچی آغاز می شود و معرف داستان تاریخ سیاسی یونان در سال های 1949 تا 1977 می‌باشد، برخی از نشانه‌های ثابت سبک‌شناسی، نگارشی و موضوعی سینمای آنجلوپلوس از جمله وزن و ارزش تاریخ، محک قدرت، فضای تئاتر گونه، به شکلی متکی به نفس و بی‌تفاوت نسبت به گروه، عدم پذیرش داستان سرایی قراردادی در حمایت از گونه‌ای که به عمد کنار گذاشته شده، با دوربین های ثابت و شات‌های متسلسل بلند که پدید آورنده حس تناوب زمان می‌باشد، بنا نهاده گشت.

در 1978 آنجلوپلوس به عضویت هیئت ژوری فستیوال فیلم برلین درآمد و دو سال پس از آن بار دیگر در اثری تاریخی به نام "اسکندر کبیر"، تولید 1980، قدرت خود در فیلمسازی را به رخ همگان کشید. داستان مستبدی که با تغییر مسیر شاهراه قرن، رویای حکمرانی در قالب ستمگری توانمند را در سر می پروراند . شخصی عام زاده که به دست عامه نیز نابود گشت .

پس از ساخت مستندی کوتاه، در 1982، در آتن، آنجلوپلوس با بازگشت به آکروپولیس همکاری خود را برای نخستین بار با تونینو گوئرا، شاعر و نمایشنامه نویس برجسته، آغاز نمود . اثر آن ها که "سفر به سیترا"، 1984، نام داشت، در فستیوال کن، جایزه ی منتقدان بین الملل برای بهترین داستان را برنده شد . فیلم به زندگی و هدف فیلمسازی می پردازد که قصد ساخت فیلمی در رابطه با پدر خود و شخصی که پس از سی سال تبعید به شوروی اکنون به سرزمین مادری اش بازگشته را دارد . طیاین روایت، از اجتماعی سخن رانده می شود که به ظاهر تمامی معنویان در آن ناچار به تبعیدند و آنجلوپلوس عموما در آن بیداری و وارستگی خویش را با یونان دموکراتیک بیان می دارد . در این اثر تلاش برای جستجوی هویت، که عمیقا توسط آنتونی نشاندار گشته بود، جایگزین مطالعه ی جمعیت می گردد . سفر، و اغلب به شکل بازگشت به خانه و تعیین مرز، پایه ی نوشته های خالق اثر به نظر می رسد .

پس از "سفر به سیترا" و در سال 1986، آنجلوپلوس فیلمی را درباره پیرمردی است که خانواده اش را ترک گفته و اکنون در تنهایی خویش بسر می برد، تحت عنوان "پرورش دهنده ی زنبور عسل" کارگردانی کرد. پس از این اثر و در سال 1988، آنجلوپلوس اثری با عنوان "چشم اندازی در مه" جلوی دوربین خویش برد. موضوع این فیلم که درباره سفر دو کودک در پی پدری خیالی است به مثابه نگاره ای از آزمایه ی دنیایی بی سو و فاقد روح می‌ماند که تنها چشم نابغه‌ای چون آنجلوپلوس قادر به تماشای آن است. بعدها که تئو آنجلوپلوس برنده ی شیر نقره ای ونیز شد، برای آشکار ساختن احساس خود، بیانی روشن از کاراکتر ارستس، شخصی که در "بازیگران پی سپار" دو قهرمان فیلم را ملاقات می کند، داشت.

فیلم بعدی وی، "گام معلق لک لک"، محصول 1991، در مرز دو کشور خیالی و موهوم، در قلب روستایی پر از مهاجر به وقوع می‌پیوندد. جایی که یک روزنامه نگار گمان می کند، سیاستمداری که به نحوی اسرارآمیز ناپدید گشته را یافته است. با این اثر آنجلوپلوس انعکاس اندیشه‌ی تلخ خویش در رابطه با فقدان نقاط عطف در دنیا، از زمان تخریب دیوار برلین را آغاز می کند.

در 1994، وی فیلمبرداری "نگاه خیره ی اولیس" را در کشورهای منطقه بالکان آغاز نمود . انرو هورتن در نوشته اش در رابطه با این اثر، با بازی هاروی کیتل می گوید : « " نگاه خیره ی اولیس " یک سه گانه ی ادیسه وار است . در یک سطح جستجویی بر ریشه های سینمای بالکان و به واقع خود سینما می نماید. همچنین سفری به تاریخ بالکان و به نحوی برجسته در بر دارنده‌ی تراژدی مداوم بوسنی است و در پایان سفر منحصر به فرد مردی به اعماق زندگی، عشق ها و از دست رفته‌هایش را به تصویر می کشد.»

"نگاه خیره‌ی اولیس" جایزه ی با ارزش هیات ژوری و منتقدان بین الملل و عنوان فیلم سال اروپا را یدک می‌کشد. آنجلوپلوس در پروژه‌ی برادران لومی‌یر به مناسبت صد سالگی سینما نیز همکاری نمود.

تئو آنجلوپلوس بالاخره با ساخته‌ی بعدی خود، "ابدیت و یک روز"، نخل طلای خواستنی کن را بدست آورد و یونان را در مراسم جوایز آکادمیک امریکا مطرح ساخت. مایکل ویلمینگتون، "ابدیت و یک روز" را مطالعه ی مسحورکننده‌ی بصری سفر نگارشگری سالخورده، در حال و گذشته تعریف کرد. در حالیکه دیوید استراتن در ورایتی، "VARIETY "، نوشت : « "ابدیت و یک روز" نشان می دهد که تئو آنجلوپلوس سبک و زمینه‌ی کاری خود را می‌پالاید. درست مانند فیلم‌سازان بزرگ دیگر که دوباره زمینه‌های مشابهی را کاوش کرده‌اند، پس آنجلوپلوس با یکی از شفاف‌ترین، درخشان‌ترین و همچنین عاطفی‌ترین سفرهای بدین سان طولانی خویش، درهای جدیدی گشوده و رشد نموده و پیش می‌تازد.‌»

پس از موفقیت "ابدیت و یک روز" آنجلوپلوس به مدت شش سال فیلمی نساخت تا اینکه سر انجام در سال 2004 اثری باشکوه با درون مایه‌ای نوستالژیک به نام "دشت گریان" را کارگردانی کرد. این فیلم از حیث درون مایه و قدرت کارگردانی در چنان مرتبه‌ای به سر می‌برد که آنجلوپلوس عنوان تریلوژی یا سه‌گانه را بر آن نهاد، چراکه معتقد بود که اثرش ساخته‌ای است که در آن واحد در بردارنده هر سه عنصر یک سه‌گانه یعنی فاجعه، تهوع و تحول است. "دشت گریان" دورنمایی از سی سال تاریخ سرزمین یونان است که آنجلوپلوس به شکلی سمبلیک آنرا در قالب زندگی دخترکی بینوا و درمانده به نام النی آورده است. النی به نوعی گوشه‌ای از حوادث و پیشامدهایی است که در فاصله سالهای 1919 تا 1949 در یونان اتفاق افتاد. وقایعی چون هجرت، برادر‌کشی، نسل‌کشی، غربت و مانند اینها که در آن سالها بر سر مردم آن منطقه آمد.

فیلم شناسی (کارگردان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:9  توسط وهاب | 
 

 

                          دtarkofskiر توضيح سينماي معناگرا اصطلاحي که چند سال است به کار مي‌رود و هنوز هم مبهم است بايد قبل از هر چيز به واژه "معنا "توجه کرد که در مقابل "ماده "قرار مي گيرد ." ماده " مفهومي فيزيکي است و قابل درک توسط حواس بشر؛ اما "معنا " چيزهايي را شامل مي‌شود که خارج از دايره ماديات قرار مي‌گيرند و قابل درک و اثبات توسط حواس پنجگانه نيستند و اصولاً از چارچوب آگاهي‌هاي مادي و محدود بشر خارج هستند مقوله‌هايي مثل موجودات ماورايي :خداوند، فرشتگان و ... يا حوادثي مانند معجزات روحاني ، تجربيات و تحولات متافيزيکي معنوي شامل اين سينما مي‌شوند. شخصيت‌هاي سينماي تارکوفسکي در جستجوي وجود مطلق و ايمان راستين هستند. دو نمونه شاخص در اين مقوله را مي‌توان دو معجزه انتهايي فيلم «استاکر» توسط دختر فلج او و نجات جهان از نابودي توسط اقدام ايثارگرانه و معجزه گونه «الکساندر» در فيلم «ايثار» به وضوح مشاهده کرد؛ اما در يک نگاه کلي و جامع سينماي تارکوفسکي بر چه مفاهيمي استوار است؟ آثار تارکوفسکي استوار بر دو تم اساسي است که يکي دغدغه‌هاي معنوي او و ديگر جهت حديث نفس‌گونه بودن آثار اوست.

1- دغدغه‌هاي معنوي

شخصيت‌هاي تارکوفسکي در جستجوي ايمان و در اشتياق دستيابي به مطلق هستند تارکوفسکي مي‌گويد: «تعهد هنرمند جز جستجوي مطلق نيست» آشکارترين شکل دغدغه معنوي تارکوفسکي نماد تک درخت خشک ايمان در فيلم «ايثار» (1986) است که نشان از بحران معنوي در جهان معاصر دارد، و وقتي در انتهاي فيلم الکساندر خانه‌اش را براي نجات جهان ايثار مي‌کند و تک درخت ايمان توسط پسربچه‌اي معصوم آب داده مي‌شود جهان نجات مي‌يابد. فيلم استاکر (1979) نيز داستان جستجوي ايمان است، استاکر و پروفسور و نويسنده به منطقه ممنوع مي‌روند تا در اتاق آرزوها، پروفسور و نويسنده به آرزوهايشان دست يابند، اما در نهايت پروفسور مي‌گويد که او تنها مي‌خواهد به قوانين علمي حاکم بر اين معجزه آگاه شود و نويسنده هم که خلاقيت خود را از دست رفته مي‌بيند با وجود متفاوت بودنش با پروفسور و کوچک شمردن فن آوري انسان در مقابل آنچه او غم دوري از زندگي در سده‌هاي گذشته مي‌نامد مانند پروفسور از رفتن به داخل اتاق آرزوها خودداري مي‌کند، گويي در وجود او هم مانند پروفسور حتي بارقه‌اي از ايمان ديده نمي‌شود.

نمايي در فيلم «استاکر» مي‌بينيم که جانمايه فيلم و به طور کلي آثار تارکوفسکي يعني بحران معنوي جهان معاصر را در خود دارد. اين نمايي است متحرک از چهره استاکر که در کنار نهر دراز کشيده شروع مي‌شود و بعد با حرکت به جلوي دوربين از روي محتويات داخل آب گذر مي‌کنيم: سرنگ، سکه، شمايل مقدس، هفت تير و فنر. نماد دنياي معنوي که عوامل مادي و مرگبار آن را در برگرفته‌اند. در انتهاي اين نما مي‌رسيم به دست استاکر در آب که گويي در طلب معجزه‌اي است. تارکوفسکي در «استاکر» ما را نزديک به سه ساعت همراه سه شخصيت اصلي‌اش در فضايي خالي و انتزاعي با ريتمي آرام رها مي‌سازد تا طريق معنوي خويش را بباييم و معجزه‌اي بجوييم و سرانجام پس از طي طريقي صعب در انتها معجزه رخ مي‌نمايد. در آغاز فيلم «استاکر» دوربين آرام از چهارچوب درمي‌گذرد و وارد خانه مي‌شود، به ميزي نزديک مي‌شود که ليواني روي آن قرار دارد، ليوان در ميان حيرت ما خود به خود به حرکت درمي‌آيد (توهمي از معجزه)، اما بعد درمي‌يابيم که حرکت ليوان به جهت عبور قطار است گويي در اين دنيا تيره و غم زده معجزه جايي ندارد؛ اما در اواخر فيلم وقتي استاکر غم زده از منطقه ممنوع باز مي‌گردد و گريه‌کنان به زنش مي‌گويد که ديگر هيچ کس ايمان ندارد بعد در صحنه انتهايي فيلم دختر فلج استاکر با نگاهش ليوانها را روي ميز به حرکت درمي‌آورد و دوربين مانند آغاز فيلم آرام به دخترک نزديک مي‌شود، سپس صداي عبور قطار را مي‌شنويم، در اينجا بر خلاف آغاز فيلم که حرکت ليوان تابع عبور قطار بود اکنون صداي قطار تابعي از حرکت ليوان مي‌شود و گويي اين حرکت دوربين، نقبي به درون معجزه و ايمان است و اين پيام اصلي فيلم هم هست.

در پايان فيلم «آندري روبلف» (1966) هم وقتي روبلف معجزه آفرينش ناقوس را بدست پسرک معصوم مي‌بيند، تصاوير سياه و سفيد فيلم در انتهاي فيلم قطع مي‌شود به نماهايي رنگي و معجزه گونه از شمايل‌هايي که روبلف خلق کرده است و ما در وجود روبلف تعهد هنرمندانه را در جستجوي طاقت فرساي مطلق مي‌يابيم. فيلم «سولاريس» (1972) هم داستان نياز آدمي به ايمان است. کريس در آغاز فيلم تنها به علم و خرد باور دارد، رابطه‌اش با زنش هاري به سردي گراييده است و همين امر موجب خودکشي هاري مي‌شود و او در خلوت خويش با بازگشت هاري توسط اقيانوس انديشمند سولاريس با احساس گناه و عشق يکجا آشنا مي‌شود. در نماي هوايي پاياني فيلم او را که پاهاي پدرش را در آغوش گرفته در روي زمين و دل اقيانوس سولاريس مي بينيم. به اين ترتيب او در دل اقيانوس خاطرات پالايش مي‌شود و معنويت و عشق را بازمي‌يابد.

موسيقي هم در سينماي تارکوفسکي نقش اساسي دارد و اکثراً شامل قطعات آوازي مذهبي و کليسايي است و اين در القاي فضايي معنوي بسيار موثر است در «آينه» (1974) روي نماهاي مستند شکستن رکورد پرداز بالن روسي قطعه آوازي «استابات ماتر» («مادر ايستاده» در زبان لاتين) اثر پرگولوزي را مي‌شنويم اين قطعه درباره اندوه و مصايبي است که حضرت مريم در کنار مسيح مصلوب تحمل مي‌کند اين جا تارکوفسکي با آوردن تصاويري مستند از وقايع جهاني و ملي، گويي خاطرات جمعي را بصورت خاطرات فردي درمي‌آورد و بر مصايب بشريت در به دست آوردن پيشرفت علمي در وجهي مثبت (پرواز بالن) و وجهي منفي (انفجار بمب اتمي در هيروشيما) تاکيد مي‌کند. در جايي ديگر از «آينه» قطعه آوازي «ايستاتيف شماره 33» از پاسيون سن ژان اثر باخ را روي تصاوير پدر که از جنگ بازگشته و پسر و دخترش را در آغوش مي‌گيرد مي‌شنويم که نشان از وضعيتي بحراني در حال، و تغييري در آينده آنان دارد. زيرا آواز درباره روز رستاخيز است (در سکانس بعدي هم صحبت از جدايي پدر و مادر است) در انتهاي فيلم «استاکر» هم که دختر معجزه گونه فيض الهي را جاري مي‌سازد، قطعه آوازي «ستايش شادي» از سمفوني نهم بتهوون را مي‌شنويم گويي دختر با اين کارش تمام شادي جهان را به دست مي‌آورد . اما شايد معروف‌ترين قطعه آوازي فيلم‌هاي تارکوفسکي را در ابتداي «ايثار» (1986) مي‌شنويم؛ روي نقاشي «ستايش شاهان مجوس» اثر داوينچي زني غمگنانه مي‌خواند: «مرا ببخش خدايا، اشک‌هاي تلخ اندوهم را ببين». اين قطعه «آرياي آلتو» نام دارد و قسمتي از پاسيون سن ماتيو اثر باخ و غم انگيزترين بخش اين اثر است و نوحه واشک‌هاي پطروس (از حواريون مسيح) را پس از سه بار انکار مسيح در جريان محاکمه‌اش بيان مي‌کند. آرياي آلتو تاملي ژرف بر مرگ مسيح است که هم سوگناک و هم بخشاينده است و موسيقي باخ روي تصوير تک درخت داوينچي در ابتداي فيلم نويد دهنده است و در انتهاي فيلم نشان دهنده تحقق فيض خداوندي در آغاز دوباره جهان است.

2- حديث نفس

«آينه» (1974) يکي از زيباترين حديث نفس‌هاي تاريخ سينماست. تصاوير فيلم چنان است که گويي خاطرات تارکوفسکي را در رويايي سحرانگيز شاهد هستيم. تارکوفسکي عمداً توالي زماني خاطرات را بر هم مي‌ريزد، درست مانند اين است که تکه‌هاي زماني گذشته را با منطق خواب به ياد مي‌آوريم. در ميان اين خاطرات دو چيز پررنگ‌تر مي‌يابيم: مادر و خانه کودکي. تارکوفسکي در فيلم آينه مادر (ماريار ناتاليا) را با تمام حالات روحي‌اش به تصوير کشيده است به ياد بياوريم نماهاي نزديک از چهره مادر ( با بازي زيباي مارگريتا ترخووا) را در حال اشک ريختن يا لبخند زدن که با جزئيات دقيق نشان داده مي‌شود. تارکوفسکي براي ثبت واکنش‌هاي مادر در فيلم تا آنجا پيش مي‌رود که موقع صحبت کردن پدر و مادر، حتي وقتي پدر حرف مي‌زند او را نمي‌بينيم، در عوض دوربين روي مادر ثابت مي‌ماند و واکنش‌هاي او را به تصوير مي‌کشد. يا به ياد بياوريم. خاطره‌اي از مادر را در سکانسي که در زمان گذشته و در دوران استالين مي‌گذرد.

مادر ترسيده و فکر مي‌کند سهواً اشتباهي در متون چاپي انجام داده است. با عجله به چاپخانه مي‌رود و وقتي خيالش راحت مي‌شود و پي مي‌برد که اشتباهي نکرده، سرش را روي ميز مي‌گذارد، دستش را در ميان موهايش فرو مي‌برد و آرام مي‌گريد با آمدن همکارش در ميان گريه، لبخند مي‌زند و بعد از حرف‌هاي نيش‌دار دوستش دوباره بغض مي‌کند و مي‌گريد و همه اينها با جزئيات کامل در چهره مادر نشان داده مي‌شود. داچا (کلبه روستايي چوبي) که يادآور دوران کودکي تارکوفسکي است در جاي جاي فيلم حضور دائمي دارد بي جهت نيست که تارکوفسکي مي‌گويد: «آينه را مي‌توان داستان يک خانه قديمي نيز دانست» تارکوفسکي در يادآوري خاطرات گاه چنان در جزئيات فرو مي‌رود که موجب شگفتي تماشاگر مي‌شود: محو شدن لکه بخار از روي ميز، خاموش شدن تدريجي يک چراغ نفتي، جمع کردن سکه‌ها از روي زمين. در فيلم «نوستالگيا» (1983) آندري گورچاکف براي پژوهشي درباره پاول سوسنوفسکي موسيقي‌دان فراموش شده قرن هيجدهم به ايتاليا مي‌رود و او هم مانند سوسنوفسکي دچار تنهايي و غم غربت مي‌شود. در سکانس عنوان بندي فيلم گورچاکف خاطره خانواده‌اش در روسيه را در چشم انداز تپه‌اي به ياد مي‌آورد، صحنه‌هايي که به خوبي حس غم غربت او را به تماشاگر انتقال مي‌دهد. همه پديده‌هاي آشنا براي گورچاکف يادآور گذشته است.

گورچاکف در اواسط فيلم مي‌گويد: «اين نور را ياد پاييز مسکو مي‌اندازد» يا در جايي ديگر مي‌گويد: «اينجا روسيه را به يادم مي‌آورد نمي‌دانم چرا» اين غم غربت «نوستالگيا» در حقيقت حديث نفس خود تارکوفسکي است، چرا که تارکوفسکي پس از اينکه براي ساختن فيلم به ايتاليا رفت به دليل فشارهاي مقامات دولتي از بازگشت به شوروي سر باز زده بود و مقامات هم به خانواده اش اجازه خروج از کشور را نمي‌دادند بنابراين تارکوفسکي غم غربت خود را در فيلم «نوستالگيا» نشان مي‌دهد. در آغاز فيلم «آندري روبلف» هم مي‌بينيم که روبلف هنرمند شمايل‌نگار، مومن به معصوميت نهاد آدمي است و در وجود انسان خداوند را مي‌جويد ولي وقتي شاهد کشتار مردم شهر ولاديمير به دست تاتارها و به خصوص سربازان اجير روسي مي‌شود و براي نجات زني، سربازي مهاجم را به قتل مي‌رساند با خداوند عهد سکوت مي‌بندد و ديگر کلمه‌اي بر زبان جاري نمي‌سازد، تا اين که در انتهاي فيلم پسرکي معصوم ناآموخته و به گونه‌اي شهودي ناقوسي از دل خاک مي‌آفريند و روبلف کلام و هنر خويش را باز مي‌يابد. اين فيلم هم به گونه‌اي حديث نفس زندگي تارکوفسکي است چرا که در زندگي دشوار هنرمندي در سده پانزدهم، سرنوشت هنرمندي معاصر را در کشاکش با نظامي توتاليتر باز مي‌يابيم همه فيلم‌هاي تارکوفسکي کم و بيش به نوعي حديث نفس اوست. او در کتابش «پيکرسازي با زمان» چنين مي‌نويسد: « در تمام فيلم‌هاي من مايه ريشه و تبار اهميت زيادي دارد. وابستگي به خانه و خانواده، کودکي، سرزمين مادري و خاک»

از زمان نمايش آخرين فيلم تارکوفسکي يعني «ايثار» 20 سال مي‌گذرد، از اينکه مي‌بينيم تم اصلي اين فيلم يعني نياز به معنويت در بحران معنوي جهان معاصر هنوز چقدر به روز است به شگفت مي‌آييم و تارکوفسکي را با دغدغه‌هاي معنوي و فيلم‌هاي حديث نفس گونه‌اش در جهان سينما جاودانه‌تر مي‌يابيم

منطقه یک موقعیت زمانی و یا مکانی خاص است که در آن سطح اگاهی به شدت افزایش می یابد.

البته این چیزها نظر من است در مورد منطقه که میتواند با برداشت شما متفاوت باشد:

در منطقه شرایط آب و هوایی متغیر است.

از نظر مکانی در محدوده خاصی قرار دارد که هر کسی نمی تواند به آن وارد شود.

وقتی آنجا هستید همه آرزوهای راستین شما بر آورده می شود.

بدون راهنما نمی توان وارد منطقه شد.

منطقه دارای یک آستانه است.

آستانه در اتاق آرزوهاست.

در انتهای اتاق و در تراس اتاق.

جایی که رو به یک سرزمین بی نهایت است.

در منطقه روح شما و روح جهان یکی می شود.

موقعیت خود آستانه در منطقه متغیر است (یعنی اگر امروز اینجاست فردا در جای دیگری قرار دارد)

برای رفتن به منطقه باید مشقت های زیادی را طی کرد.

بعضی ها اصلا تا الان اسم منطقه را نشنیده اند.

بعضی ها منطقه را ندیده اند.

بعضی ها دوست دارند به منطقه بروند.

بعضی ها راهنمای منطقه هستند.

یعضی ها می خواسته اند به منطقه بروند اما نتوانسته اند.

یعضی ها برای مدت کمی در منطقه بوده اند.

بعضی ها همیشه فکر میکنند که در منطقه هستند.

بعضی ها همیشه در منطقه هستند.

!و بعضی ها خود منطقه هستند و وقتی شما با آنها هستید ناخود آگاه در منطقه قرار دارید

البته می تواند یک کافی شاپ ، یک رستوران ، یک خانه ، یک اتاق ، یک تاکسی ، یک دوست ، یک استاد و یا یک چیزی که تصورش را نمی کنید برای شما شرایط منطقه را بوجود بیا ورد.

در مورد فیلم استاکر تارکوفسکی هم باید بگویم این فکر برای اولین بار وقتی به میان آمد که در مورد این فیلم صحبت کردیم . این فیلم داستان سه مرد است که به یک محدوده محافظت شده وارد می شوند تا آرزوهایشان را بر آورده کنند . استاکر به معنی راهنما می باشد.

باشد که رویا ها ، بارور شوند ، چنانکه شاید ...

باشد که مردمان ایمان آورندگان باشند ...

و باشد که به سخره گیرند ، شهواتشان را

چرا که آنچه شهوتش می نامند

توان نهانی احساساتشان نیست

بلکه سایشی است میان روح درون و جهان بیرون

و فرای هرچه ...

باشد که بر خویشتن خویش ایمان آورند ...

باشد که چون خردان ناتوان شوند

چرا که ضعف توانی مضاعف است و قدرت بی بها ...

آدمی چون زاده شود ، ضعیف است و منعطف

و به مرگ مغلوب ، جامد است و ناهموار

به هنگام رویش ، درخت سست و ظریف است

اما چونان که به خشکی ، سخته شود ، فراز مرگ اوست

جمود و قدرت ، یاوران مرگ اند ...

و ضعف و سستی ، صورتگران تازگی بودن ...

پس هر آنچه بر جمود خویش مزمن شود ، پیروزی نخواهد یافت.

۲

و زمین از زلزله ای عظیم در خود لرزید

و خورشید تیره گون شد

به سیاهی گیسوان تنیده در هم

و کاسه ی ماه ، لبریز از خون گشت

و ستارگان آسمان بر زمین فرود آمدن

چونان انجیربنی که از بادی سهمگین

نارسیده انجیرکانش را می پراکند

و آسمان شکافت و چون طوماری در خود پیچید

و کوه و جزیره ای بر جای خود در نماند ...

و شاهان زمین

و بزرگان

و توانگران

و دلیران

و زورمندان

و آزاده مردمان

خویش به غارها و صخره ها و کوهها ، نهان کردند

و فریاد بر آوردند بر صخره ها :

" فرو ریزید بر ما

و نهانمان دارید از اوی

آنکه بر سریر شاهی نشسته است

آنکه سخت است در غضب

چرا که موعود روز خشمش در رسیده

و اینک که راست مجال مقاومت ؟ "

۳

تابستان سپری شد

و کتیبه ی یادبودی بر جای نگذاشت

خورشید کماکان گرم بود

اما این نیز کافی نبود

حقایق را توان تحقق بود

چونان کرک نرم گیسوانت

محصور شده در کف دستانم

اما این نیز کافی نبود

اهریمنی از بین نرفت

اما در آینده ای نیک انجام

جهان در شور می درخشید

اما این نیز کافی نبود

زندگانی جاودان پنهان بود

و این مرا به خنده وا می داشت

و من سرمست خوش اقبالی بودم

اما این نیز کافی نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 18:35  توسط وهاب |